|
لحظه ها را با تو بودن ، در نگاه تو شکفتن بی تو حتی زنده بودن ، بی هدف نفس کشیدن
ژان ژاک روسو : قبل از هر علم وتخصصی انسان بودن مهم است. هرگز برای عاشق شدن ، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش ، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند منتظر موندم به راهت تا همیشه ................. چش به راهت مونده بودم پشت شیشه .... انتظارت سخته مث مردن دل....................... ........... مثل عشقی خواب و باطل وای اگه فردا بیاد باز تونیایی................... وای میخوام داد بزنم .................................................................... از این جدایی................ ....................... وای دیگه مردم دیگه مردم از این جدایی ................ چقد تو بی وفایی............... مگه من با تو بد کردم خدایی ................................................................. مگه من با تو بد کردم خدایی.............. هر چی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم................................. هر کار میخوای بکن ولی بگو نمی ری از کنارم................... میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم ...................... هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم ....... تر خدا مث غریبه ها دلم رو هی نرنجون............................ .................. تر خدا دشمنام و بروی من انقد نخندون بخدا من می میرم از این جدایی......................... ........................................... بخدا من میمیرم اگه نیایی ...................................... ...................بخدا من می میرم از این جدایی ...................... بخدا من میمیرم اگه نیایی ................................ اگه فردا بیادو باز تو نیایی رو به ساحل روبه دریا مثل عشق می نوازم نی لبک را مثل عشق رمز آبی بودنت را آسمان می کند تقسیم با ما مثل عشق تا غزل اعجاز چشمت را سرود نام سبزت شد معما مثل عشق با تو رفتن تا به اوج آرزو جرم سنگینی است آیا مثل عشق با تو پایانی ندارم ساده ام مثل باران مثل دریا مثل عشق تو را دوسنت دارم ، هزاران بار بیشتر از آن عکس به جا مانده ،بیشتر از رد پاهایی که هر شب در کوچه می مانند ،بلندتر از ستونهای نامریی آسمان، تو چه سبز باشی،چه سپید چه رنگ دریاچه های تنهایی و چه بوتهای خرد باشی ،چه پروانه ،باز هم تو را دوست دارم لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ، دل شسته بود نقش شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود مست و بی پروا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش بود گر چه آن تنها امید جان من تنها نبود
امد اما ...
بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام رفتی و من در کویر ناله تنها مانده ام بی تو می گیرد دلم با هر غروب زخمدار تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام می روم با سرزمین سبز و رنگین خیال باز اما در هیاهوی تو رسوا مانده ام بی تومی دانم که فردا راامیدی نیست نیست ای دریغا باز هم در خواب فردا مانده ام دوست دارم پر شوم از بوی فردا بوی مهر گرچه در طوفان رویاهای خود جامانده ام به تو نامه می نویسم به تو ای همیشه در یاد ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگ ها با هم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند در عبور از مسرق تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود ای تو یارم روزگارم گفتنی ها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه
هاي خشک او مي کرد...... کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد.... کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد..... کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي بيان کردنش نيازي به شهامت نبود....... و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد باز از يک نگاه گرم تو يافت همه ذرات جان من هيجان همه تن بودم ای خدا ٬ همه تن همه جان گشتم ای خدا ٬ همه جان چشم تو -اين سياه افسونکار - بسته با صد ناز راهم را جز نگاهت پناهگاهم نيست! کز تو پنهان کنم نگاهم را. چشم تو چشمه شراب من است هر نفس مست از اين شرابم کن تشنه ام ٬ تشنه ام ٬ شراب ٬ شراب ! می بده ٬ می بده ٬ خرابم کن. بی تو در اين غروب خلوت و کور من و ياد تو عالمی داريم. چشمت آيینه دار اشک من است شب چراغی و شبنمی داريم. بال در بال هم پرستوها٬ پر کشيده به آسمان بلند همه چون عشق ما ٬ به هم لبخند٬ همه چون جان ما به هم پيوند. پيش چشمت خطاست شعر قشنگ چشمت از شعر من قشنگ تر است. من چه گويم که در پسند آيد؟ عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند! قلب شروع كرد به طرفداري از عشق: آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ امشب آسمون ميخواد ستاره بارون بشه باز زودتر بیا بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم و باز هم آمدی.....دست خالی................کوله باری تهی.......شاید خسته.....ومن باز هم پر از ناگویه ها...باران بود و انتظار عاشق شدن می رفت.....قطره ها می رقصیدند و من فقط لبخند می زدم.......و تو..... نمی دانم با کدامین جرات باز هم می خندیدی؟.........بلند می خندیدی.... و... من باز هم نگاهت می کردم.............شب بود و انتظار سکوت بود... ومن....مثل همیشه با پر شورترین قصه ام آرامش شب را بر هم می زدم....... عجب قصه ای است قصه ی دختر غریب باران....در میان کوچه های باران خورده با تردید تا صبح می دویدم.....و تو...... هرگز نمی دانم....... قاصدک آمد و رفت يک روز دوباره بلند بلند می خندم من می دانم اگر بیاید دگر آواز قناری ها در انتهای بی پروایی در بغشان حبس نمی ماند.........من می دانم اگر بیاید خورشید قدم هایش را استقبال می گوید....من می دانم اگر بیاید چند چکاوک هدیه می آورد.... من می دانم اگر بیاید دگر هیچ پدری نمی میرد...... من می دانم اگر بیاید غصه ها تمام می شود و قصه ها آغاز.....می دانم.... می دانم... اگر مکرر بگویم بیاید... زودتر می آید.... من می دانم دستهای سبز همچون نارونش را پشت کوه ها پنهان کرده و پی صدای ناله ی کودکی می گردد که صدا می زند تا خودش را پدر بنامد.... من می دانم او هم دلتنگ است همچون دلتنگی درازای شبهای یلدا.........من می دانم اگر بیاید رنگین کمان تازه هفت رنگ می شود... من می دانم اگر بیاید صبح کنار هیچ نارونی وضو نمی گیرد مگر او....من می دانم اگر بیاید شب هم به آرزویش می رسد و بالاخره کنار صبح می ماند........من می دانم اگر بیاید معادلات معنا می دهند......من می دانم حتما می آید.............شبی از برای شب های بی کسی....بالاخره می آید....................
به چشماي تو سوگند كه عشقت واسه من رنگ جنونه به چشماي تو سوگند كه عشقت مثل آتيشه تو قلبم ، مثل خونه اگر يار تو باشم با اين دستاي خستم واسه تو لونه مي سازم تو همين قلب شكستم با اين دستاي خستم من اونقدر پر عشقم ، من اونقدر پر دردم كه عاشقاي دنيا نمي رسن به گردم آخ ديگه خواب تو چشمام نيست اميدي تو نگام نيست پر از دردم و اي واي يه درمون سر رام نيست به چشماي تو سوگند كه عشقت واسه من رنگ جنونه به چشماي تو سوگند كه عشقت مثل آتيشه تو قلبم ، مثل خونه تو كه نيستي خيال كن كه ديگه هيشكي باهام نيست ديگه هيچي تو اين زندگي اون جور كه مي خوام نيست من از غم مي نويسم مي نويسم كه بخوني من از دل مي نويسم كه غم عشقو بدوني تو از حال يه عاشق آخه هيچي نمي دوني نمي دوني نمي دوني به چشماي تو سوگند كه عشقت واسه من رنگ جنونه به چشماي تو سوگند كه عشقت مثل آتيشه تو قلبم ، مثل خونه چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . آری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است تا کدوم ترانه رفتی توکه ردّ پا نزاشتی بی تردّد میگزری وسط دوتا ستاره نمی بینی اشکمو هربار مثل آسمون می باره اگه باورت بشه بی تو چشمامو واسه همیشه بستم بودنت بهونه میشه واسه شونه های خستم اگه باورت می شد بی تو یک تن واسه ی همیشه مرده شاید پاهامومی دیدی؛ زخمییه گلوله خورده می دونم محاله اما اگه خوندی نامه هامو عزیزم ببین یه لحظه بغض بسته توصدامو چهره ی خیالی تو میگزره لحظه به لحظه توی ذهنم اما تاریک مثل یه بیده می لرزه نکنه یه وقت عزیزم ببری منو توازیاد نشنوی اینهمه آه و اینهمه ناله و فریاد نکنه نیای تو هرگز؛ بمونی توکهکشونا نامه های بی جوابم بمونه واسه ی فردا می دونم که اون غرورت میزاره تورو ازم دور می دونم نیای عزیزم می مونم من تا ابد کور
چی بگم از دست تو ای روزگار حالا که رفتنیم با کوله بارخاطره
نمی خوام حتی بیای یه لحظه پشت پنجره
این روزا راه منو تو عزیزم جداشده
سهم من ازعشق تو گریه بی صدا شده
اینو می دونم بدون توشبها با غم ها مهمونم
تو نباشی پیشم بی تو من ویرونم
خداحافظ ای یار ... مهربونم آرزوی فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل یه فصل پاک یه فصل امن یه فصل گرم و راحت زیر نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم بیا گرم کن منو با سرخی تو رو می بوسم ای پاکیزه طلوع کن من پرارم از تو میگیرم ظهور کن من شهامت از تو میگیرم بیا هیچ کس مثل منو تو بیا از شیشه سخت و بلند نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم هراسم نیست از این سرمای برای تو حاضري براي عشقمون چي كار كني یکی داشت و یکی نداشت اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من.
یکی خواست و یکی نخواست اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من یکی آورد و یکی نیاورد اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من یکی موند و یکی نموند اونی که موند تو بودی اونی که بدون تو نمیتونه بمونه منم من یکی رفت و یکی نرفت اونی که رفت تو بودی اونی که بخاطر تو ٫تو قلب هیج کس نرفت من عمر دقایق در چشمان توست و مرگ دقایق پایان کار من است
پس نگاهت را برای لحظه ای خاموش مکن. هوای نگاه تو سرزمین آسمانی من است آن را برای آنی بارانی نکن که باران نگاهت مانند گرد اشک دلم را ذره ذره نابود می سازد. چراغ قرمز اشکهای مرا ببخش ولی منتظر بمان تا بیشتر تورا ببینم. در بم بست قلبم بمان تا ........................ روزنه ی نجاتم باشی کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟ دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری شونه ی کی مرحمه هق هقت میشه دوباره از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره برگ ریزونای پاییز کی چشم به راهت نشسته از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا کی از سرود بارون قصه برات میسازه از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره شب ستاره چيدن
هزار و يك پرنده. تو را بهانه كردم
تب دوباره با تو
هزارو صد ستاره . تو را نماز خواندم
تو رفتي و نديدي.....
ستاره دست و پا زد....
پرنده در قفس مرد...
بدون تو ولي من ...شكستم و نمردم.
از فراسوی نگاه تو را می خوانم و تو را می خواهم می دانم که با من هستی، سایه به سایه، لحظه به لحظه زندگی را با تو می خواهم ، زندگی را با تومی سازم بر چشمان شبانه ات قسم که دلم هوایت را دارد به تار مشکینت قسم که دیدگانم به جای تو اشک را در بر دارند بیا ای بهترینم، بیا ای نازنیم..... از این دنیای فانی کلبه ای خواهیم ساخت سراسر همه وجود سراسر همه تو زمزمه سکوت را می شکنیم به لالایی امید با تیک تیک ساعت، عشق را بهانه می کنیم برای مریم ها آواز چکاوک می سراییم و بگذار که بنوازم از نوازش گل رز بیا ای بهترینم، بیا ای نازنینم که تو را می خوانم و تو را می خواهم.
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره من وتو،من وتو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
من گنه کردم تو بخشایش بکن
به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم. همه جا همه وقت من به هرحال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گلها تو بخند. اینک این من که به پای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! پشت درهايی که امتدادشان میرسيد به آخر نگاه تو حالمان بد نيست غم كم ميخوريم كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند خود نميدانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نكردي آفتاب؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند . . لبـــــخند زدی و آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانــــــــــه پس از تولد زیبایــــت تا آخر عمـــــر غرق بی تابی شد هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا بتپد وداع می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد - می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي... دختران شهر مي فروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود دیگرازمن تا خاک شدن راهی نیست ازسراین بام این صحرا این دریا پرخواهم زد خواهم مرد غم تو،این غم شیرین را، باخودخواهم برد بر سر قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سر قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سرا پا شکسته بود بر سر قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود بر سر قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه ای دسته بود بر سر قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود هيچ كس ويرانيم را حس نكرد دلم یک دنیا برات تنگ است با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی و دوباره...
عمر رو به پايان است به روس اما دوستت دارم کلبه عشق زمانی که یک روز و روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشق رو نقاشی میکردیم نقش ما خورشید و ماه بود سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم کاش تو رواز روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سرابه ببگو درد دلت را به من، كه آسمان بی ستاره مرا دلتنگ كرده است بگو درد دلت را به من، كه دلم مرا گوشه گير كرده است هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من عشق ِ من با توهستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت ، من و از یاد تو برده من و از یا د تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل ، گوشه به گوشه ، تو رو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم ، که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت ، درد و بی صدا ، شکستی به گذشته بر میگرد م ، به سراغ خاطراتم تازه میشود دوبا ره ، از تو داغ خاطراتم به تو میرسم همیشه ، در نهایت رسیدن هر کجا باشی و باشم به تو بر میگردم از من این تویی همیشه ی من ، توی آیینه ی تقدیر با همه شکستم از تو ، نیستم از دست تو دلگیر با تو من چه کرده بودم ...که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت .... درد و بی صدا ، شکستی دلم بــــــرات تنگـــه عــــزیــز یـــادی نمی کنی زمـــن دارم دیــــوونــــــــه میشـم و نمـی بینی نیـــاز مـــن می خوام ببینمت ولی فـاصله از من تــــا خــــداست خودم هـزار و یک طـرف همــه حواسم بــه شماست وقتی نمی بینم تــــرو چشمــام و واسه چی بـخوام نفس بــرام سمی میشه هــوا رو واسه کـی بـخوام انگـــار نـــه انگـــار کـه دلـی بـــــرای بــودن تــو مـوند رفــتی و بـیـــن آدمـــا شدم یکـی بـــــود و نـــبـــــود یـــــه جــور واقعی تــــو رو حس میکنم تــــوی تـــنــم بــــه جـــون تـــو بــدون تــــو دیگــه دارم دق میکنم صـورت مـــــاه تـــــــو عـــــزیـز دیــوارای خونـــه شده هـــــر کی می بینتم میگه طفلکـی دیـــوونــه شده تــــرو خــدا راضی نشو بـیشتر از ایـــن هــــدر بشم دیگـــه بسه راضی نشو ایــن جـوری در بـه در بشم دل تنگ تو گل من خبر نداري دل گلدونت مي گيره اگه گل گل نكنه ساده نكنه نمي ای تو بهترین واژه ای که در ذهنم رنگ حقیقت به خود گرفت و بر زبانم جاری شد. ای شکوفه ی احساس و ای آبی بی کران آسمان... تو پاکی و زلال... ای بهترین چیزی که خواستم و می خواهم... چطور راهزن قلبم شدی ؟ از کجا راه پر پیچ و خم و تاریک قلبم را یافتی و پیمودی؟ چگونه توانستی احساس عظیم خواستن را در اندک زمانی در من زنده کنی؟ تو کجا بودی که با آمدنت دانه ی این درخت تناور را در دلم کاشتی...تو ای ناخدای کشتی عشقم...و تو ای سکاندار قلبم... آیا می شود که روزی کنارم باشی و به ترنم عشقم گوش بسپاری؟ آه... دریغ از روزهایی که بی تو گذشت و دریغ از ثانیه هایی که از تو بی خبر بودم . با خود جنگیدم بلکه نقش چهره ی تو را از ذهنم پاک کنم. نمی خواستم باور کنم که این بار مغلوب عشق شده ام اما هر جا که پا گذاشتم حقیقت وجود تو همچون سایه دنبالم بود. چشمان آشوب گرت مأمن قلب خسته ام...پس چگونه می توانم به تو نیاندیشم نه...به خود نمی توانم دروغ بگویم من عاشق تو شده ام... تو را از خود راندم به امید این که فراموش کنم اما شکست خوردم و تو بر قلبم پیروز شدی .اما اکنون با این دل دیوانه چه کنم؟ آیا مرا خواهد بخشید؟ نگاه تو نه تنها آتشین است حضور آسمانی در زمین است برای این دل شیدای من ز سر تا پای تو دلنشین است با غروب افتاب به یاد تو می افتم دلم می گیره واشکم بی اختیار جاری می شه قلبم می گیره و چشمام از اینکه تو رو ندیدن خجالت می کشن از امشب وقتی نامه تو دیدم وقتی دلم می گیره نامه تو من می خونم که توی اون نوشتی تا ابدمی مونم وقتی دلم می گیره توازدلم می پرسی: که باهام می مونی؟ من می گم می مونم وقتی دلم ازتومی گه.. ازتوو خنده هات می گه.. ازتو دلم می خونی: که تا تهش می مونم همیشه تومی گی تهش کجاست؟ من می گم: جهنمه عاشقا ست تومی گی: جای من یکی اونجا نیست. آخه من فرشتم فرشته نجات تو.. من می گم: آره می دونم جای فرشته ها فقط بهشته اینو خدا نوشته: روی باله فرشته.. تویه کم مکس می کنی میگی: پس برو جهنمی.. تو را به دادگاه خواهند کشید شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما اثر انگشتت را... روی قلبی شکسته یافته اند تک جملات عاشقانه... *زمان با عشق فراموش ميشود و عشق با زمان* *عشق فرياد بي صداست...*
*دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عشق در دريا غرق شدن* *بدون عشق ميتوان زنده بود زندگي نمیشود کرد* *بر دروازه قلبم نوشتم ورود ممنوع . عشق امد گفت بي سوادم* *عشق ويزاي ورودبه کشوردل است* از روزگار دلم گرفته هیچگاه کسی رو نا امید نکن . چون ممکنه امید تنها چیزیه که اون داره... غروب است غروبی يخبندان،قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط هميشگی را ندارد و من مانند هميشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نويسم. می نويسم تا اندکی از دردهايم کاهش يابد،می نويسم تا شايد روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند،می نويسم تا شايد لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به ياد آورم.آری می نويسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به يادم افتی. از زندگی با تمام خوشيهايش با تمام خنده هايش و با تمام زيبائيهايش متنفرم،دلم می خواهد از اين قفس رهايی پيدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم. وقتی تو با من هستی همه چيز معنی دارد و زيباست و سخنان دلنشين است سخنانی که از اعماق وجودت بر می خيزد و با تمام حلاوت به جانم می نشيند و به من زندگی می دهد. وقتی با صدای زيبايت مرا نصيحت می کنی وقتی شاديهای گذشته را با صدای پر از عطو فت و مهربانی برايم تعريف می کنی و وقتی من با صدايی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم چه معصو مانه به من چشم می دوزی و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی. در آن لحظه از ياد نرفتنی کسی جز من و تو و خدايمان و شايد آن درخت بيد مجنون به حرفهای ما گوش ندهد آه چه زيباست در زير آن درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن شايد روزی فرا رسد که ما اولين دوران دوستيمان را بياد آوريم و بر روزگار گذشته حسرت بخوريم اگر مي داني در اين جهان كسي هست و زمان با دستای نامرئش تو رو ازم جدا ميكنه. در كمال ناباوری٬ دورشدنت رو با بغض تماشا ميكنم. تو هيچوقت برام نگفتی چرا با اينكه ميدونستی بر نميگردی ازم خواستی تا منتظرت بمونم . و تو از شهر من رفتی ... برای هميشه تو رفتی٬ برای يه شروع ديگه من موندم٬ با يه دنيا تنهايی و يه عالمه علامت سوال...... به دروغ هم ميشه دلخوش بود ! هنوز وقتايی پيش مياد که دلم واسه يکی می تپه ٬ هنوز هم ميشه گفت : دوستت دارم ٬ هنوز هم ميشه از عشق نوشت ٬ هنوز هم ميشه دلخوش بود ... آی عشق ... ! هنوز هم٬ تو همون بزرگترين دروغ جهانی! گفتی که مدوست نداری گله ای نيست گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق توولی فاصله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولی حيف تو رفتی و ديگر اثر از چلچله ای نيست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نيست... *** * براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش. *** براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي .... براي بودنت من لحظه ها را به عقب بردم و تو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي ..... نمي دانم چرا گفتي: ميان من و تو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي ..... چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند آيا ميداني؟ دیشب به آسمان خیالم نگاه کردم من بودم و یه آسمان بی ستاره بعد از اين تنهاييم را با تو قسمت ميكنم وسعت احساس شب را با تو خلوت ميكنم مينشينم روبه رويت مثل حس آينه ساده اما عاشقانهبا تو صحبت ميكنم تو نگاهم ميكني اما نه همچون عاشقان يعني اي پايان تنهايي محبت ميكنم بي كسي بي سرپناهي روزهايم را گرفت من غريبي رفته از يادم شكايت ميكنم باز هم ميگويم با اين غزل اي نازنين با همه نامهرباني هارفاقت ميكنم به آسمون نگاه ميکني .دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه دارن نگاهش مي کنن............ هركس بد ما به خلق گويد ما ديده به بد نمي خراشيم ما نيكي او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم گفته بودی که چرا محو تماشای منی ان چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنم مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...! به گل گفتم عشق چیست؟
گفت از من خوشبو
به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستی؟ گفت نگاهي بيش نيستم
یادته ٬ یادته ٬ روزای آخر یادته چه دلتنگم برای تو ٬ برای چشم غمگینت چه روزا و چه شب هایی که با یاد تو سر کردم هنوز یادت نرفته ٬ منو یادت نرفته اين روزا كه شهر عشق خالي ترين شهر خداس بيا بنويسيم روي خاك رو درخت ، رو پر پرنده ، رو ابرا هر چی آرزوی خوبه، مال تو در انتظار پـُر از بـاده سازيم پيمانه هامان بيا رَه سپـــــــاريم تا كوچــــه باغی بگيريم از يـاس و نسرين ، سراغی بيـــا خـيس باشــيم در زيــر ِ باران به دريا زنيم اين تـن ِ زردو ويران بيا تا قناری هنوزست سرمســـت دَف ِ عاشقی را بگيـــــــريـم در دست هرآنچــه گذشتـه ست بسپـــار بر بـــاد بــِـبــَرهرچه تلخی ست از صفحه ی يـاد بـيا تا سپيــده ، پياده بـــرانيــم و اين گفتگو را به جايی رسانيم بيا رقص ِ پـروانه ها را ببينيــم و آنگاه ، جشن ِ رهايی بگيريم بيا ســاده باشيم مثـــل ِ كبوتـــر غبار ِ دورنگی بشوييم از ســر بيا سبـــز باشيم همچون علفــــزار تــَر و تازه گرديم بسيــار ، بسيار بيا شهر ِ چشم ِ تو آشفتــــــه ام كرد خــَم كوچه اش ، سخت سرگشتــــه ام كرد لب ِ پنجــــره ، خستــه در انتظارم كه روزی بيايی ، ببخشی قــــــرارم مثل تو در هیچ جای دنیا یافت نمی شود....... تو تنها بهانه برای شکستن بغضهای دلتنگی و تنهایی ام هستی تا کی باید تو را لابلای رویاهای شیرین کودکانه ام جستجو کنم ای ماه شبهای تاریکم گم کرده ام تو را....... سپیده گفت: با طلوع آفتاب نگاهت را در انتظار باشم دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد. چند بهار دیگر باید بدون حضور سبز تو به خزان برسم؟ تو را به شمیم یاسهای کبود بیا که دیگر طاقت چشم انتظاری ندارم........ به امــــــید رسیدن و ماندن و تازه شدن......
انتظار در لحظاتی که چون باد در گذرند عشق (از دیدگاه مشاهیر جهان) اگوستین قدیس می نویسد:به همان دلیلی که یک شهر به مجموعه قوانینی نیاز دارد تا ساکنانش بتوانند کنار هم زندگی کنند انسان هم به یک قانون منحصر به فرد-عشق-نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی هم زیستی کند. سن برناردو دکلیور:عشق حقیقی درپی پاداش نیست اما لیاقتش را دارد. تولستوی:و عشق یعنی خداو مرگ به معنای ان است که یک قطره از این عشق به سرچشمه ی اصلی اش باز میگردد. پاتمور:یا واقعیتهای عشق همانند یک اقیانوس شفاف هستند که به زحمت می توان از لایه های سطحی ان گذشت. مولانا می گوید:هر چه بیشتر به کسی عشق بورزیم بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم. تیلیج:انجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنیم. افلاطون:عشق تنها مرضی است که بیمار از ان لذت میبرد.
امیدوارم همتون به این مرض دچار بشین مرا پناه بده ای تمام هستی من مرا پناه بده نهال نورس اندام بی پناهم را بباغ پر گل آغوش خویش را بده من از کشاکش امواج باد فتنه گری من از کرانه دریای عشق بیخبری بتو که در دل خود شوقها نهان داری پناه آوردم این شرار سرد خاکستر شده این منم ای مهربانان این منم این گل پژمرده پر پر شده این منم یا نغمه ای کز تار عشق جست و غوغا کرد و خاموشی گرفت؟ این منم یا نقش صدها آرزوها کاینچنین گرد فراموشی گرفت رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
به نام پادشاه بهشت سلام دلتون می خواد قصه بگم : همه چیز با یه نگاه شروع می شه . . . یه روز صبح از خواب بلند می شی . اونروز برای همه دنیا یه روز معمولیه . خورشید از همون جای همیشگی خودش طلوع کرده و همون مسیر همیشگی خودش رو توی آسمون آبی طی می کنه . و تو هم فکر می کنی اونروز یه روز عادیه . ولی نیست حداقل برای تو . و همه چیز با یه نگاه شروع می شه . . . شاید اون لحظه نفهمی چه طوفانی توی راهه . اما فردا و فردا و فردا ها می آن و تو می فهمی چیزی تغییر کرده . چیز هایی تغییر می کنن . و شاید بعد از هفته ها و ماه ها : بالاخره یه روز باور می کنی عشق شروع شده . حالا همه چیز تغییر کرده . . . همه چیز با یه نگاه شروع می شه . . . و همه چیز تغییر می کنه . و عشق باقی می مونه . و عشق باقی می مونه . . . . . . یه قصه دیگه : همه چیز با یه تولد شروع می شه . . . تولد یه نفر . مثل همه آدما که توی یه روزی متولد می شن . اون هم توی یه روز از روزای خدا متولد شده . همه چیز با یه تولد شروع می شه . . . فرق اون با بقیه آدما : فقط برای تو ست . فقط برای تو . . . و عشق شروع می شه . برای تو . همون روزی که متولد شده . کسی که دوستش داری . کسی که دوستش داری. حتی اگه اونروز نباشی : حتی اگه اونروز ندیده باشیش . ولی همه چیز با یه تولد شروع می شه . . . وقتی که اون متولد شد . عشق آغاز شد عشق آغاز شد عشق آغاز شد . . . . . . یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند اونکه موند ریشه پوسوند دلشو غصه سوزوند با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا قصه ها به سر رسید اونکه موند یه قصه ساخت اما هی هستی شو باخت گم شدش تو قصه ها توی شهر عاشقا اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد گل يادش رو نچيد
کاش ميشد که قلب وسعت مي گرفت شمع با پروانه الفت
مي گرفت کاش ميشد در پس احساس ها خنده ها از اشک
سبقت مي گرفت كاش مي شد اشك را تهديد كرد. فرصت
لبخند را تمديد كرد. كاش مي شد در غروب لحظه ها
خاطرات عشق را تجديد كرد عجب روزگاري است، عاشق ميشوي ميگويند ديوانه است. ديوانه ميشوي ميگويند حتما عاشق است. وقتي زندهاي يك نفر هم سراغت را نميگيرد، وقتي مردي، دسته دسته به ملاقات جنازهات ميآيند! خواستم خوشبختي را معني كنم، معناي زندگي يادم رفت. خواستم سختي آن را تجربه كنم، زندگي كردن را فراموش كردم نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بی حدت ... بدون عشق تو من هيچم عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروریختن دیوار غرور گدایی کنی... آن وقت است که دیگر عشق نیست....صدقه است دلم یه همزبون می خواد
کاش ميشد که قلب وسعت مي گرفت شمع با پروانه الفت
مي گرفت کاش ميشد در پس احساس ها خنده ها از اشک
سبقت مي گرفت كاش مي شد اشك را تهديد كرد. فرصت
لبخند را تمديد كرد. كاش مي شد در غروب لحظه ها
خاطرات عشق را تجديد كرد سراغ تورا از خدا مي گرفتم و گر سنگ بودم به هر جا كه بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم اگر ماه بودي به صذ انز شايد شبي بر لب بام من مي نشستي وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم مرا مي شكستي مرا مي شكستي به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!! واژه عشق و پرستیدن چیست؟ جان اگر هست چرا در من نیست؟ من که خود می دانم ..راه من راه فناست قصه عشق فقط یک رویاست.... اه ای راه سکوت... اه ای ظلمت شب.... من همان گمشده این خاکم... به خدا عاشق قلبی پاکم.... لخظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام باز میلرزد دلم باز گویی در جهان دیگری هستم های های وآبرویم نریزی ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است! خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل بروی گور غمناکم نهند آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد عاشقانه تكيه بر دوشت كنم آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد نمي خواهم بگويي دوستت دارم ... چون مي گويي باران را هم دوست دارم اما وقتي زير باران خسته مي شوي از آن فرار مي کني... مي گويي آفتاب را دوست دارم اما وقتي نور شديد آن تنت را مي سوزاند از آن گريزان مي شوي... مي گويي نسيم را دوست دارم ... اما وقتي نسيم تبديل به باد مي شود از آن نيز متفر مي شوي... مي خواهم مرا همچون قلبي که در سينه ات مي تپد دوست داشته باشي چون نمي تواني از آن گريزان باشي درد را از هر طرف بنويسي همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسايه که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشني بد نکرده ام که تو آفتاب کوچه مرا شکسته اي و قلبم را به رنج آلوده اي و زخم خنجر بر پشت من نهاده اي من و تو غباري بيش نيستيم در اين ويرانسرا...يادت باشد عاشقانه روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید....... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید.... وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز! ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم..... به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب...... زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود. زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود. زيباترين هديه عمرم محبت تو بود. زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود. زيباترين اعترافم عشق تو بود...!!! گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم چقدر سخته تو چشای کسیکه تموم عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوز دوسش داری... . چقدر سخته دلت بخواد باز به یه دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده. چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشک خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری... . شناختنت بي گناهترين گناهم بود يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم... پرم از نم نم بارون ،پر واژه هاي خيسم
كمرم شكسته اما، واسه ديدنت حريصم
همه ي دقيقه ها رو، پاي تيك و تاك ساعت
مينويسم
مينويسم كه به دوريت دل من نداره طاقت
همه جمعه هاي بي تو پر تكرار خودم شد
نشنيدي يه ستاره از شب ترانه كم شد
آسمون بي كبوتر،جاده هاي بي ستاره
پشت ابرا مونده خورشيد،آسموني گله داره
دل آسمون گواهه كه مياد سوار آبي
تشنه ميرسه به دريا، نميمونه هيچ سرابي
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم هی غزل می نويسم که شايد ، با صدای تو معنا بگيرد تا مگر با زبان من و تو ، رونق عشق بالا بگيرد هی غزل می نويسم که شايد ، تکه قلبی که در سينه مانده در کنار دل مهربانت ، با نفسهای تو پا بگيرد هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی... مينويسم،نوشتی،نوشتم تا به يمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگيرد من همانم که يک روز می گفت: هيچ کس در دلم جا ندارد من همانم که دل را ورق زد ، تا نگاهت در آن جا بگيرد می نشينم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بيفتد تا که اين چشم،اين گوی لرزان ، بهره ای از تماشا بگيرد اين تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگيرم تا که تنبور در دستهايت نبض اين بيتها را بگيرد تکه قلبی که در سينه ام بود اين طرف ها بهاری نمی ديد پس تو از شهر باران رسيدی تا دلم بوی دريا بگيرد
آمد تمام دارو ندار ِ مرا ربود
از من گرفت آنچه برایم قشنگ بود
آغاز انتشار ِ غزل بود در تنم اما تمام آنچه که می خواستم نبود
پلکی شکست در گذر ِ شعر ِ خسته ام
در ازدحام اشک و شک ، این هاله کبود
مثل درخت در گذر ِ گلـّه های با د
مثل بهار در نفس بی قرار ِ رود
تقدیر بودو وسوسه ی باد و جبرئیل
لختی درنگ کرد و منم را زمن ربود
مثل غروب ، خنده زد و عاشقانه ریخت
حسی که با تمام خودش شعر می سرود
این حرف ها توهـــّم ِ یک روح ِ خسته است پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست من در فضای خلوت تو خيمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
********** چون ترا مينگرم ********** ********** ميخواستم زندگي کنم در را بستند ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده شوم. ********** زندگی شاید / یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد/ زندگی شاید /ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد / زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد / زندگی شاید افروختن سیگاری باشد / در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی ********** خوشبختي بر سه اصل استوار است : 1) فراموش کردن گذشته 2) غنيمت شمردن حال 3) اميدوار بودن به اينده . ********** هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم . ********** اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد چه عاشقانه بود ديروزم... چه تاريکست امروزم... به آتش مي کشم خود را اگر فردا چنين باشد... ********** الهی نمی دانم جانی ********** با سلام عبارت زير را تقديم همه عاشقان مي كنم شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش . ********** عشق يعني چه من تازه از اخر عشق امده ام عشق يعني شکستن غرور در برابر يک ادم مغرور .يعني فرياد زدن همه احساس مقابل يک ادم بي احساس يعني با تمام وجود خواستن و نرسيدن يعني يک غروب غم انگيز يک پاييز برگ ريز اري عشق يعني بي وفايي . ********** ********** دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!! مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!! دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست . ********** اي حسرت اصيل ، كه من دوست دارم ات! اي رنج بي بديل ، كه من دوست دارم ات! اي عشق من خسيس نشو ، دوست ام بدار! هرچند هم قليل ، كه من دوست دارم ات! . ********** من سکوت را دوست دارم بخاطـرابهت بی پا یانش...............فریادرو می پرستم بخاطـرانتقام گمگشته در عصیانش................ فردارا دوست دارم بخاطرغلبه اش بر«فلک کج مدار»................ پائیز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج،عدم اعتنایش به بهار........ آفتاب رو دوست دارم بخاطر وسعت روحش...که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی راکه از او نور می گیرد. زندگی:ایده ال من است ومن آن را تقدیس میکنم،بخاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنم اما، هرگز نمی میرد. ********** عزیزم دنیا همین تور نمیمونه/اگه باختیم امروزو فردا که بر جاست/ توی این شب سیاه مه گرفته./نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست/عزیزم دنیا همین جور نمیمونه/یه روز آخر میشکنه خواب زمونه/عزیزم شب همیشه شب نمیمونه/صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه/ ********** از واقعییت دنیایم بریده ام و به شهری آمده ام که مثل قصر رویایی است و مثل خواب گاهی تلخ و گاهی شیرین. می خواهم فریاد زنم شاید پنجره بیدار شودو مرا دوباره به سیاهی دنیای سردم پیوند زند. باور کنید آمده ام تا دستهای سردم را در تکامل سبزو گرمی محبتهایتان سبز و گرم کنم. ********** گر عشق بودي ميديدمت اگر گل بودي ميبوئيدمت اگر يار بودي ميخواستمت اگر شعر بودي ميخواندمت ولي افسوس** اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم اگر صدا بودي ميشنيدمت اگر .... ولي افسوس عشق سردي بودي كه به غلط چون گل بوئيدمت چون يار خواستمت و چون شعر خواندمت ولي افسوس**از گل بودنت فقط خار از آن من بود كه از يار بودنت فقط جوراز آن من بود و از شعر فقط مرثيه اش كاش نميديدمت هيچ كاش نميخواستمت هيچ و نميخواندمت هر روز و هر شب چه بگويم. ********** به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد به راحتي ميشه اشتباه کرد ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت. به راحتي ميشه گرفت وي به سختي ميشه بخشش کرد. به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد. ********** عشق يعني چه من تازه از اخر عشق امده ام عشق يعني شکستن غرور در برابر يک ادم مغرور .يعني فرياد زدن همه احساس مقابل يک ادم بي احساس يعني با تمام وجود خواستن و نرسيدن يعني يک غروب غم انگيز يک پاييز برگ ريز اري عشق يعني بي وفايي . ********** برات گفتم حدیث برگ خشک و باد لالایی قصه ی پروانه و شمشاد سراغ از من نمی گیری نگیر اما فراموشم نکن پروانه ی زیبا. ********** عشق سايه اي پر رنگ تر از زندگيست. عشق تنها حريف مرگ است. عشق جرقه ايست در انبار باروت احساس . عشق گذرنامه ي روح است براي عروج. ********** ********** اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست ********** جلوي من قدم بر ندار شايد نتوانم دنبالت بيايم. پشت سرم راه نرو شايد نتوانم رهرو خوبي باشم کنارم راه بيا و دوستم داشته باش ********** ********** عاشقت خواهم ماند.......... ....................بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت............................بي آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت...............................بي هيچ کلامي. در آغوشت خواهم گريست.................بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد.........................بي هيچ حرارتي. بوسه خواهم داد ......................................بی هیچ لبی نگاهت خواهم کرد.................................بی هیچ چشمی گوشت خواهم داد..................................بي هيچ سخني. **********
|
About
سلام به وبلاگ طاق بستان خوش اومدید .من سعید باباجانی دانشجوی رشته ی جغرافیای طبیعی گرایش ژئومورفولوژی هستم . این وبلاگ هر هفته به روز میشه . اگه خوندید و خوشتون اومد لطفا نظر یادتون نره . شماره تماس با مدیر وبلاگ 09189310156
Home
| ||||||||||